فى الحال برخاست و حقّ مرد را « 1 » ادا كرد و به مجلس خود برگشت . يكى از اصحابش به وى گفت ؛ از محمّد ترسيدى ، و حقّ مرد را ادا كردى ؟
جواب [ داد ] كه معذور داريد « 2 » مرا به درستى كه ديدم از طرف يمين وى مردانى كه در دست داشتند حربهايى كه مىدرخشيدند ، و از طرف چپ ، دو اژدها ديدم كه دندانها بهم مىزدند ، و آتش از چشمهايشان ، لمعان مىزد ، اگر امتناع مىنمودم ايمن نبودم كه مرا هلاك كند .
و نيز روزى ابو جهل دعوى كرد نزد قوم خود كه برود كار محمّد را كفايت نمايد . « 3 » پس برخاست و سنگى بزرگى « 4 » برداشت و آمد « 5 » نزد آن سرور ، در وقتى كه در حوالى كعبه در سجود بود ، و طولى عظيم در سجود مىنمود ، پس سنگ را بر سر مبارك وى رها كرد ، سنگ بر پاى أبى جهل آمد ، و مجروح شد ، وى فزع كرد « 6 » و متغير اللّون و عرقناك برگشت . قوم از حال او سؤال كردند ، گفت :
فحلى از نزد محمّد متوجّه من شد ، دهن باز كرده و نزديك بود كه مرا فرو برد .
دستم بلرزيد و سنگ بر پاى من آمد .
يهودى گفت : موسى يد بيضا داشت .
امير « 7 » فرمود : پيغمبر ما اعظم از اين داشت ، چه هر جا مىنشست ، نور از يمين و يسارش ، لمعان مىزد ، چنان كه مردم همه « 8 » مشاهده مىنمودند .
يهودى گفت : موسى بر دريا زد و گذشت .
امير فرمود : در غزوه حنين به وادى رسيديم به غايت يمّ چون تقدير كرده شد به قدر چهارده قامت بود ، اصحاب مضطرب شده گفتند : « 9 » دشمن
هامش
( 1 ) ج : « را » ندارد .
( 2 ) الف : دار .
( 3 ) الف ، ب : كند .
( 4 ) الف : « بزرگى » ندارد .
( 5 ) ب : به نزد .
( 6 ) ب ، ج : « كرد » ندارد .
( 7 ) ب : حضرت .
( 8 ) الف : هميشه .
( 9 ) ب ، ج : كه .