حقيقيه « 1 » از معلول خود كسب اولويت نتواند كرد ، و مستكمل به معلول خود نتواند بود ؛ چه كمال معلول هرآينه از علت حاصل باشد ، پس چگونه مكمل علت تواند بود ؟ بلكه قصد از فاعلى بالاراده صادر تواند شد ، كه علت حقيقيه و فاعل حقيقى معلول « 2 » نبود ؛ بلكه به قصد خود تهيهء مادّه كند تا مستعد شود مر فيضان وجود معلول را از علت حقيقيّه . و فاعل حقيقى مانند طبيب كه بدن مريض را مهيا كند به جهت فيضان صحت از واهب الصحة و الحياة ، و مانند نجّار كه مهيا كند مادّه خشب را براى فيضان صورت سرير از واهب الصّور .
و بالجمله هر فاعل بالاراده به ارادهء حيوانى ، فاعل حقيقى مفعولات خود نباشند ؛ بلكه فاعليت اين فواعل بالحقيقة تحريك مادّه بيش نباشد . پس صدور قصد از اين فواعل متصور شود ، نه از فاعل حقيقى . و اراده در « 3 » فاعل حقيقى راجع به رضا شود نه راجع به قصد . پس واجب الوجود ، فاعل بالرضا باشد نه فاعل بالقصد . و همچنين جميع علل حقيقيهء متوسّطه از عقول مجرّده و نفوس فلكيه .
و جمهور متكلّمين واجب الوجود را فاعل بالقصد دانند .
و اشاعره نفى غرض از افعال الهى كنند تا استكمال واجب به غير واجب لازم نيايد و واجب نيز ندانند اشتمال افعال الهى را بر جهات حسن و مصالح ، بنابر آنكه قائل به حسن و قبح عقلى نيستند . پس بر ايشان لازم آيد كه واجب الوجود عابث باشد در افعال خود تعالى عن ذلك .
و معتزله اثبات اغراض كنند و فعل الهى را « 4 » معلّل به غرض دانند ، و اغراض را به غير راجع دارند و منع كنند كه فعل به جهت ايصال نفع به غير مطلقا مستلزم استكمال باشد و تحقيق مقتضى آن است كه مذهب ايشان به اين
هامش
( 1 ) الف : حقيقة .
( 2 ) ب : او .
( 3 ) الف : « در » ندارد .
( 4 ) الف : « را » ندارد .