بود ، به سبب آنكه كثرت و تعدّد در نوع واحد حاصل نتواند شد مگر به سبب ماده و عوارض مادّيه كه در معلول « 1 » اوّل مفقود است . و به همين سبب صدور نفوس ناطقه از هيچيك از عقولى كه بعد از عقل اوّلند نيز « 2 » نتواند بود ، مگر عقل عاشر ، چه در جهات همه آنها اگر چه ماده متحقق شده بنابر مصدريّت هر يك از آنها مر فلكى را از افلاك ، ليكن چون مادهء فلك قابل كون و فساد نيست سبب كثرت نوع واحد نتواند شد ؛ به خلاف عقل عاشر كه مصدر مادهء كائنات است . پس نوع نفس ناطقه از او به هر جهت واحده كه صادر شود ، متكثر الافراد تواند شد به حسب مواد مختلفة الاستعدادات كه امزجهء متخالفه ، موجب آن باشد « 3 » . پس ثابت شد كه علّت فيضان نفوس ناطقه ، عقل عاشر است و نيز ثابت شد كه تشخّص هر نفس ، مستفاد است از مادهء مستعد شده به استعداد خاصّ كه بدن عبارت از اوست .
و پوشيده نماند كه دليل مذكور دلالت كند كه مبدأ فيضان نفس ناطقه بايد عقلى باشد كه مبدأ مادهء كائنات نيز باشد ، تا مهيّا شود او را افاضه نوعى متكثّر الأفراد . پس هرگاه ثابت باشد « 4 » به دليلى على حدّه وجود مبدأ عقلى به جهت هر فلكى ، ثابت شود كه عقل مفيض نفس ناطقه ، عقل عاشر باشد .
اما « 5 » آيا با قطع نظر از دليل على حدّه به اين دليل توان ثابت كرد كه هر فلكى را مبدأ عقلى باشد و عقل مذكور ، عاشر آنها باشد يا نه ؟ نظر دقيق تقاضا كند كه توان كرد ، چنان كه شيخ در كتاب مبدأ و معاد كرده .
بيانش آن است كه هرگاه عقل مذكور مبدأ مادّه كائنات باشد ، بايد كه مرتبه وجودش كه به آن علّت نفس ناطقه شده بعد از استتمام وجود افلاك باشد ، تا ميسّر شود او را افاضهء نفوس ناطقه متكثره ؛ چه اختلاف استعداد مادّهء
هامش
( 1 ) ب ، ج : معلولات اوّل .
( 2 ) الف : « نيز » ندارد .
( 3 ) الف : باشند .
( 4 ) ج : كه .
( 5 ) ب ، ج : « امّا » ندارد .