است از غير و جنس وجودش حاصل است براى غير ، چه هر كدام متعددند يا بالنّوع يا بالاشخاص نيز .
و مراد از « 1 » فوق التمام ، موجودى است كه با وجود « 2 » تماميّت ، وجود غير و كمالات وجود غير نيز فايض از او باشد ؛ كأنّ وجود و كمالات وجود از او بسر آمده و به ديگران رسيده ، و انحصار « 3 » اين چنين موجود در واجب الوجود ظاهر است . پس وجودات و كمالات وجودات جميع ممكنات ، رشحى « 4 » است و تراوشى بلا تشبيه از وجود فوق التّمام واجب الوجود .
و تحقيق تفصيلى « 5 » اين طريقه آن است كه فاعل ، هرگاه تام القدرة و الفاعليّة باشد و غير محتاج به معاون و آلت ، « 6 » هر چه را تصور كند و ارادهء تامّهاش تعلق به آن گيرد ، هرآينه لوح خارج و صفحه نفس الأمر ، نقش او پذيرد .
و چون نظام كلى و ترتيب جملى « 7 » موجودات من الأزل إلى الأبد ، كه هرآينه بر وفق خير مطلق و مصلحت محض است ، در ازل معلوم و متصوّر واجب الوجود تعالى شأنه ، بوده و ارادهء كاملهاش به تفاصيل اجزا و جزئيات نظام خير ، كلّ في وقته ، تعلّق گرفته ؛ لهذا بر طبق ارادهء تامّهاش در خارج ارتسام پذيرفته . و نظر ادقّ اقتضاى آن كند كه نسبت ظرف خارج و نفس الأمر به واجب الوجود ، چون نسبت ظرف ذهن باشد نظر به ما و نسبت ايجاد كردن واجب الوجود مر حقايق و اعيان موجودات را در خارج ، چون نسبت تصوّر كردن ما باشد مر مفهومات مخترعه را در ذهن ، و فى الحقيقه ظرف خارج به منزلهء ظرف ذهن باشد مر واجب الوجود را عزّ شأنه و از اينجا سرّ وحدت وجود به نحوى كه خاطر فاتر اين كمينه به آن منساق شده ، مفهوم مستعدّين تواند شد ، چه نسبت حقايق
هامش
( 1 ) ب : به .
( 2 ) ب : « وجود » ندارد .
( 3 ) ج : و .
( 4 ) ب : ترشّحى .
( 5 ) ب : تفصيل .
( 6 ) ب : و .
( 7 ) الف : در .