كشف [ وجوه لفظ خلق و امثال ]
لفظ خلق و امثال وى به چند وجه استعمال شود . يكى خلقه چون خلق السّماوات كه جعل بسيط است . يكى خلقه ايّاه چون
فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً
175 كه جعل مركّب است و به حركت جوهريه حاصل شود و اين آن و آن اين گردد ، چنان كه پيش گفتيم . يكى خلقه منه مثل
خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى
176 و مثل
خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ
. 177 يكى خلقه به مثل
فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ
178 و چون آب جزء ماده است نه تمام ماده ، لهذا به باء سببيهء ناقصه ادا شد و در آيات غالبا لفظ جعل استعمال شده و در ايجاد شىء با لازمى كه لازم ذاتى است مثل
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً
179 و مثل
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً
180 و هكذا .
بيان [ خلقه منه ]
خلقه منه چند طور مىشود : يكى آنكه از مدخول من شبيه جزء جدا شود و مفعول به شود ؛ چون
خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى
و مثل وجود مرغ از بيضه با آنكه مدخول من بعينه بماند . دوم آنكه حقيقتا جزء وى باشد ؛ چون وجود صنوبر از شاخهء صنوبر و وجود درخت از تخم درخت و هكذا . سيّم آنكه جزء باشد و اسم كل نيز بر وى حقيقتا اطلاق شود ؛ مثل
خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ
كه اين تراب كه رفته رفته غذاء و نطفه شود جزء كرهء خاك است و خود نيز خاك است . و در اين اقسام اسم مدخول من منتفى گردد ، چه بيضه مرغ شد ديگر بيضهاش نگويند و هكذا . چهارم آنكه چيزى را تغيير هيئت دهند با بقاء اسم ؛ چون اين انگشتر از نقره است . پنجم آنكه از مدخول من چيزى جدا نشود و نه جزء و نه شبيه وى ؛ چون ايجاد آتش از شجر اخضر كما قال تعالى
الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً
181 و مثل تمام قوس نزول ، چون ايجاد خدا صادر ثانى را از اوّل و هكذا . و گاهى خلقه منه در معنى خلقه ايّاه استعمال شود مثل قوله تعالى
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ
، چه معنى وى لازم دارد كه خلقنا العلقة من النّطفة و هكذا . بارى در جميع اين اقسام بديهى است كه مدخول من پيش از وجود مفعول به بايد باشد و الّا خلقه منه البته صادق نيايد و ليكن على ذكرك .