راضى بودن عمر به اينكه به او ضرر برساند اگر چه نفع هم نداشته باشد .
و اگر روايت بشارت در آن وقت به عنوانى كه احتمال صدق مىداشت مذكور مىشد ذكر چنين امر ظاهر البطلان و ترك آن معنى نداشت و عادت مردم در مكالمه در مقام مدح شاهد است كه ذكر نكردن چنين خبرى در چنين حال يا از مذكور نبودن آن يا معلوم الكذب بودن آن است .
و تأييد مىكند اين سخن را آنچه گفته است ابن ابى الحديد بعد از صفحهاى از روايت مذكوره به قول خود كه : و فى رواية انه قال : مسست « 1 » جلده و هو ملقى ، فقلت : جلد لا تمسه النار ابدا !
قال : فنظر إلىّ نظرة أرثى له منها ، قال : و ما علمك بذلك ؟
قلت : صحبت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاحسنت صحبته . . الحديث .
فقال : لو ان لى ما فى الارض لافتديت به من عذاب اللّه قبل أن القاه و أراه « 2 » .
يعنى : در روايتى هست كه ابن عباس گفت كه : مس كردم بدن عمر را در حالتى كه او افتاده بود و گفتم كه : اين پوستى است كه نار به آن مس نمىكند .
گفت ابن عباس كه : پس عمر نگاه كرد به سوى من نگاهى كه رحم آمد مرا از آن نگاه كردن ، و گفت : از چه علم بهم رساندى به اين ؟
گفتم كه : به خدمت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رسيدى و نيكو كردى صحبت آن حضرت را . . تا آخر حديث .
پس گفت كه : اگر از براى من بود آنچه در زمين است هرآينه به فدا مىدادم آن را از عذاب خدا پيش از آنكه ملاقات كنم به اندك .
هامش
( 1 ) . در نسخهء خطى : مست .
( 2 ) . شرح نهج البلاغة 12 / 192 - 193 .