اين را سكر و صحو عشق خوانند ، و اين سرّى بزرگ است . و بدين معنى اشارت است اين بيت :
نه از خويشتن آگهم نه ز يار * نه از عاشقى آگهم نه ز عشق »
مصحح كتاب دكتر أحمد مجاهد در تعليقات همين رساله ( ص 85 ) گفته :
« عبره بمعنى عبور كردن است » و نيز در ص 84 تعليقات مذكوره گفته :
« حكايت يكى از خدمتگاران سلطان ، اين حكايت را سنائى در حديقة الحقيقه ص 331 چاپ مدرّس رضوى چنين بنظم آورده است :
« فى اشراق العشق :
اين چنين خواندهام كه در بغداد * بود مردى و دل ز دست بداد
در ره عشق مرد شد صادق * ناگهان گشت بر زنى عاشق
بود « نهر المعلّى » اين را باب * زن ز كرخ آب دجله گشت حجاب
هر شب اين مرد ز آتش دل خويش * راه دجله سبك گرفتى پيش
عبره كردى شدى بخانهء زن * بىخبر گشته او ز جان و ز تن
بادهء عشق كرده وى را مست * وز وقاحت سباحه « 1 » كرده بدست
چون بر اين حال مدّتى بگذشت * آتش عشق اندكى كم گشت
خويشتن را در آن ميانه بديد * گرد چون و چرا همى گرديد
بود خالى بر آن رخان چو ماه * مرد در خال زن چو كرد نگاه
گفت كاين خال چيست اى مه روى * با من احوال خال خويش بگوى
خال بر رويم است مادرزاد * آتش عشق تو شرر بنهاد
تا بديدى تو خال بر رخ من * پر شدى زين جمال فرّخ من
مرد نشنيد و شد بدجله درون * بتهوّر بريخت خود را خون
غرقه گشت و بداد جان در آب * گشت جان و تنش در آب خراب
( تا آخر 8 بيت ديگر ) »
صاحب غياث اللغات گفته : « عبرت بالكسر بمعنى انديشه و پند گرفتن ؛ از منتخب
هامش
( 1 ) - سباحت ( بكسر سين ) بمعنى شناورى است .