پس ، به نظر خواجه نيز ، مانند ارسطو ، مردم براى اين در زير چتر حكومت قرار گرفتهاند كه ضرورة جز در اجتماع نمىتوانند زيست و به تنهايى هم نيازهاى خود را آماده نمىتوانند كرد ، و هم اينكه از تعرّض ابناى نوع خود در امان نتوانند بود ؛ و از طرفى ديگر حكومت حاكمان و مدبّران اجتماع بر پايهء تأييد الهى است و همين امر تصويب اخلاقى حاكميّت حاكمان است .
آنگاه خواجه امورى را كه در اين سياست مورد احتياج است سه چيز بر مىشمارد :
ناموس يا قانون الهى ؛ حاكم يا واضع ؛ و سرانجام دينار « در سياست ، به ناموس و حاكم و دينار احتياج باشد » ( همانجا ، 252 ) . آنگاه مىگويد : اگر اين سياست يا تدبير درست و به قاعدهء حكمت باشد ، و به كمالى كه در شخص و نوع بالقوّه است بينجامد آن را « سياست الهى » خوانند ، و اگر چنين نباشد آن سياست را به چيز ديگرى كه سبب آن باشد ، نسبت مىدهند .
* * * سياست نظرى خواجه را با مقالت سوم اخلاق ناصرى كه در سياست مدن پرداخته شروع مىكنيم ، و اين قسمت مشتمل بر هشت فصل به شرح زير است :
فصل اوّل - در احتياج خلق به تمدّن و شرح ماهيّت و فضيلت اين نوع علم ؛
فصل دوّم - در فضيلت محبّت كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن ؛
فصل سوّم - در اقسام اجتماعات و شرح احوال مدن ؛
فصل چهارم - در سياست ملك و آداب ملوك ؛
فصل پنجم - در سياست خدم و آداب اتباع ملوك ؛
فصل ششم - در فضيلت صداقت و كيفيّت معاشرت با اصناف خلق ؛
فصل هفتم - در كيفيّت معاشرت با اصدقاء ؛
فصل هشتم - در وصاياى افلاطون كه كتاب بدان ختم مىشود .
اگر چه نفوذ معنوى كتابهاى ارسطو در علوم مختلفهء اسلامى بيشتر از همهء متفكّران و
هامش
- است كه به دل هركس بتابد بر همگنان برترى يابد . از پرتو اين فروغ است كه شخص به پادشاهى رسد و شايستهء تاج و تخت گردد ، آسايشگستر و دادگر شود و همواره كامياب و پيروز باشد ، و در كمالات نفسانى و روحانى كامل گردد » ( دكتر معين ، مزديسنا و ادب فارسى ، 412 - 430 ، دانشگاه تهران ) ، اين مفهوم ، تا حدود زيادى شبيه نظريّهء سياسى »Divine right of the kings« - حقوق الهى سلاطين » است كه تا پايان سده هجدهم در سياست غربى متداول بوده است . فردوسى گويد ( شاهنامه ، 7 / 1823 ، بروخيم ) :كنون گردد ايمن جهان از بدى * بتابَد از او فَرّهء ايزدى