تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
فرستم گفتم بابا من براى اين گريه نمىكنم من از روزگار متوكل مينالم خلاصه آنشب شبى بود ، آنقدر جهد كردم تا خود را ساكت كردم زنها رفتند و خوابيدند و من تا بصبح در فكر و خيال و ناراحتى بسر بردم چون روز شد همراهان سيّاره‌اى گرفتند و مرا هم با خود بردند چون وارد كاظمين عليهما السّلام شديم همه متفرق شدند و هر كدام بار خود را برداشت و رفت ، يكزن از آنها به من گفت بار مرا كمك كن بيا برويم تو را بيك مسافرخانه معرفى كنم با او بمسافرخانه‌اى رفتيم احوال مرا به او گفت و سفارش مرا به او نمود كه شبها در آنجا بخوابم و چيزى از من نگيرد خودش هم اطاقى گرفت من بيرون شدم و برحم مشرف شدم گاهى در حرم و گاهى در صحن تا روز شب شد چند فلس داشتم نان و خرما خريدم قدرى ظهر خوردم و قدرى شب وقت خواب بمسافرخانه آمدم آن زن غذا پخته بود براى منهم گذارده بود گفتم من شام خورده‌ام بالأخره در صحن حياط در گوشهء خوابيدم آن زن هم