Skip to main content

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — Page 194

Contributors:

P.194
عيالش كه دخترخالهء من بود مشّرف شده بودند و خيلى با من گرم بود و مرا دوست ميداشت در را كوبيدم باز كردند چشمشان به من افتاد خيلى خوشحال شدند بفرمابفرما گفتند گفتم من حال فرمودن ندارم گفتند چرا قضيّه را گفتم كه زن و بچه را آورده‌ام و ألآن نميدانم ايشان كجا هستند و از جهت ايشان خيلى ناراحتم آنها هم مبهوت شدند آقاى اعتمادزاده گفت هيچ نشانهء از حاج عبد اللّه ندارى گفتم نه جز اينكه در بين راه گاهى كه صحبت ميكرد نام اسفنديارى را ميبرد مثل اينكه با او نسبتى دارد و ميگفت اسفنديارى وكيل مجلس است تا گفتم گفت بيا مطلب حل شد ايشان تازه ميخواستند نان و چائى بخورند بالأخره مرا نشاند اگرچه دلم شور ميزد نان و چائى خورديم منزل ايشان نزد يك راه‌آهن بود از آنجا حركت كرديم آمديم ميدان شاهپور تلفن عمومى بود ايشان تلفن به اسفنديارى كرد پرسيد ، از شما حاج عبد اللّه نامى از كربلا آمده گفتند بلى ديشب