Skip to main content

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — Page 165

Contributors:

P.165
در مسير من واقع شده بود او هم بىپروا و بى بندوبار بود در نجف قبلا خ خ اين بىپروائيها نبود تا منجسه‌ها نبود منجسه‌ها ساختند و معلمها فرستادند بعد دبيرستان ساختند و دبيران فرستادند در حقيقت اينها معلمان و دبيران بيدينى و بىپروائى بودند كه بمردم بيدينى و بىپروائى بياموزند و همچنان هم شد خلاصه هر وقت كه از درب منزل او ميگذشتم صداى راديويش بلند بود تا اينكه شب نوزدهم ماه رمضان نزديك غروب گذر كردم ديدم صدايش بلند است باز خيلى ناراحت شدم و هيچ چاره نداشتم گفتم يا امير المؤمنين آخر اينها هيچگونه ملاحظه نمكنند امشب همه سكنهء نجف عزا دارند اين مردم عروسى دارند با حال غضب و دلى پراندوه رد شدم به خانه آمدم آفتاب غروب كرد كم‌كم براى افطار حاضر شدم بر سر سفره نشستم اما ميل غذا ندارم از ناراحتى و به خود ميپيچم گمان نميكنم شروع بافطار كرده باشم كه صداى جيق و شيون بلند شد بيرون آمدم ببينم چه شد