Skip to main content

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — Page 152

Contributors:

P.152
فرستادم نزد طبيب دستورى داده بود به آن عمل كردم افاقه نكرد آنشب چنان درد گرفت كه فهميدم كه مولا فرموده است لا وجع كوجع اعين صحيح است آنشب را بخواب نرفتم و تا بصبح در پشت بام راه ميرفتم و گاه چنان درد ميكرد كه ميخواستم خودم را از بام به زمين افكنم با خود گفتم ديگر كور شدم زنم آنشب نيز از ناراحتى دور من ميگرديد و مواظب بود كه من خود را پائين نيفكنم سبحان اللّه آن چه دردى بود خدايا به تو پناه ميبرم همه‌اش از پشت بام به خدا مينالديم و بامير المؤمنين عليه السّلام ميزاريدم تا اذان صبح را بر مناره گفتند وضوئى گرفتم نماز صبح را خواندم به راه افتادم كوركورانه و به حال درد رفتم تا خانهء طبيبى كه با و رفيق بودم درب را كوبيدم خودش آمد درب را باز كرد گفت چيست گفتم بدادم برس كور شدم از درد مردم مرا بالا برد خوابانيد قطره آورد در چشمم چكانيد نميدانم چه بود مانند آب بر آتش درد فورا خ خ ساكن شد آرام گرفتم گفتم چرا