حافظ جناب پير مغان جاى دولت است * من ترك خاكبوسى اين در نميكنم
و همچنين است : ما بدين درنه پى حشمت و جاه آمدهايم ( الخ ) چون حافظ برقيبان خود گفت تلقين و درس ( الخ ) منهم به ياران خود ميگويم :
تلقين بىغرض و مرض يك عبارت است * عاقل مگو كزين هه باور نميكنم
كلام ما در اينجا به آخر رسيد و كاملا بر خواننده معلوم شد كه اينها در حقيقت پند نيست بلكه گند است و آنكه حافظ اينها را هيچ بعنوان پند و موعظه و نصيحت و خداشناسى و اخلاص و وفا و صفا نگفته بلكه براى مقاصد شخصى خود گفته پس اگر كسى اينها را از باب تمثل بخواند با شرائطش عيبى ندارد كه در كتاب البدعة ذكر شد اما اگر به قصد رود و بعنوان مورد و آنكه حافظ براى اين موارد سروده بخواند هم به خدا خيانت كرده و هم بمخلوق خدا و هم بحافظ زيرا كه او هيچ قصد اين عناوين را نداشته
ولى يك مطلب ديگر هست و آن اينست كه چون ذكر پنديات حافظ را جمله كرديم با آنكه متفرقا در طى فصول متقدمه ذكرش شد و اينهم براى دلخوشى مريدانش و دفع اعتراض يارنش و هوا خواهانش كه نگويند
( عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگوى ) * ( هر آنكه بىهنر افتد نظر بعيب كند )
چرا همهاش از عيبش سخن راندى چرا از پنديات و نصايح و معارفش سخن نميكنى پس معلوم كرديم كه آنچه را كه آنان پند فرض ميكنند در حقيقت پند نيست مانند آن ميماند كه كسى آتشى برافروخته براى رفع حاجت خود و شما از وى اقتباس مىكند يا كسى شق نهرى كرده براى خراب كردن خانه كسى شما آب روانى ميبينيد به مقدار حاجت خود از وى استفاده ميكنيد ، پس انصاف اينست كه اگر