براى شاه گفته :
اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست * منزل آن مه عاشقكش عيار كجاست
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش * آتش طور كجا موعد ديدار كجاست
اما آنچه در مقام عشق بىجا استعمال مىكند زيرا كه بعنوان تمثل انشاد نمى كنند بلكه بعنوان ورود و بعنوان مورد انشاد ميكنند ، بسيارى از آن پيش گذشت و گفتيم بعلاوه آنكه اينها عشق به خدا نيست بلكه عشق بشاه و وزير است يا عشق به پير است ، عشق واقعى هم نيست بلكه عشق تعارفى است و عشق تصنعى هنريست باز هم جمله از آن را ذكر ميكنيم .
گداى « 1 » كوى تو از هشت خلد مستغنى است * اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است
مشكل « 2 » عشق نه در حوصله دانش ما است * حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
بجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد
در « 3 » ره عشق نشد كس بيقين محرم راز * هر كسى بر حسب خويش گمانى دارد
حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
صبا از عشق من رمزى بگو آن شاه خوبان را * كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد
ايكه از دفتر عقل آيت عشقآموزى * ترسم اين نكته بتحقيق ندانى دانست
هامش
( 1 ) براى پير است .
( 2 ) براى پير است .
( 3 ) معلوم نيست كه براى كه گفته زيرا كه گفته خوبى آنست و لطافت كه فلانى ندارد