فلان است ، و از فلان فلان است . مانند شبسترى و كتب ديگر ، و چنان وانمود كرده در اذهان بسيارى از عوام و جهال كه عرفان همين اصطلاحات و دانستن مرادات است ، غافل از آنكه اصطلاح ، عرفان نيست . اهل هر فنى داراى اصطلاحات مخصوص هستند و معرفت آنها چندان مهم نيست .
اگر عرفان امرى است باطنى و قلبى پس او را اصطلاح نيست ، و اگر علم و فن است پس هر كس اين اصطلاحات را دانست عارف است ولى خودشان مىگويند چند قرن است كه عارف حقيقى پيدا نميشود ، هر چه هست عرفان علمى است ، بيچارهء عوام را به وضع اين اصطلاحات و بعد بتشريح آنها سرگرم و گيج و گم كردهاند حاصل آنكه آنچه در كتب اهل عرفان تصفح ميكنيم جز هيمنها چيزى نمىبينيم ، ناگهان ميبينى كه مثنوى هفتاد من كاغذ شد اما ليس الاسواد على بياض لا يسمن و لا يغنى من جوع لا يغيث اللهفان و لا يشبع السبغان و لا يروى الظمأن فان كان هذا هو العرفان ، فياقوم انى لست من العارفين ، انى وجهت وجهى للذى فط السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين .
عرفان چيست و تحصيلش بچيست
اينك ما شرح عرفان را به تمام وجوه ميدهيم تا متنازع فيه و مدعى عليه ادعا كنندگان معلوم شود .
عرفان در اصل لغت بمعنى شناسائى است ، شناسائى هر چيزى را عرفان آن شىء گويند ، ولى در نظر مليين كه از جمله مسلمينند ، عرفان را تخصيص دادهاند بشناسائى حق ، نه شناسائى مطلق . پس مدعين عرفان كه خود را از مليين بلكه از مسلمين نيز ميگمارند ، از عرفان همان