حافظ خلد برين خانه موروث من است * اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه كنم
نيست اميد صلاحى ز فساد حافظ * چونكه تقدير چنين است چه تدبيره كنم
حافظ ز خوبرويان بختت چو اين قدر نيست * گر نيستت رضائى حكم قضا بگردان
آئين تقوى ما نيز دانيم * ليكن چه چاره با بخت گمراه
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ تقدير * چنين بود چه كردى كه بهشتى « 1 »
مكن حافظ از جور دوران شكايت * چه دانى تو اى بنده حكم خدائى
غير از اين ابيات ديگر هست كه حاكى از جبر است ولى آنها خطاب به پير يا شاهست و مقصود جبر در اراده است يعنى تسليم در مقابل او مانند آنكه به پير گويد .
سر ارادت ما و استان حضرت دوست * كه هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست
مگر تو شانه زدى زلف عنبر افشانرا * كه باد غاليه ساگشت و خاك عنبر بوست
و مانند آنكه بشاه گويد
در دائره قسمت ما نقطه پرگاريم * رأى آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمائى
عاشقانرا بر سر خود حكم نيست * آنچه فرمان تو باشد آن كنند
ايجوان سر و قد گوئى بزن * پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
هان اى شيعه ساده كسى كه نسبت جبر به خدا دهد آيا مىشود او را نسبت بعرفان داد يا آنكه مىشود او را نسبت به تشيع داد با آنكه در اصول دين از طفوليت تعليم ميگيرى كه يكى از اصول مذهب شيعه عدل است و معنى
هامش
( 1 ) به پير ميگويد در مقام عذرخواهى از عهد شكنى