مى خور كه عاشقى نه بكسب است و اختيار * اين موهبت رسيده ز ميراث فطرتم
در اينجا ظاهر مىكند كه ميخوردن مخالف با عاشقى نيست .
مكن در اين چمنم سرزنش به خود روئى * چنان كه پرورشم ميدهند ميرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين * خدا گواست كه هر جا كه هست با اويم « 1 »
بارها گفتهام و بار دگر ميگويم * كه من گمشده اين ره نه به خود ميپويم
در پس آينه طوطى صفتم داشتهاند * آنچه استاد ازل گفت بگو ميگويم
من اگر خارم اگر گل چمن آرائى هست * كه از آن دست كه ميپروردم ميرويم
نقش مستورى و مستى نه بدست من و تست * آنچه استاد ازل گفت بگو آن كردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع * گرچه دربانى ميخانه فراوان كردم
برو اى ناصح و بر دردكشان خورده مگير * كار فرماى قدر مىكند اين من چه كنم
برق غيرت چو چنين ميجهد از مكمن غيب * تو به فرما كه من سوخته خرمن چه كنم
شاه تركان چو پسنديد بچاهم افكند * دستگير ار نشود لطف تهمتن چه كنم
مددى « 2 » گر بچراغى نكند آتش طور * چاره تيره شب وادى ايمن چه كنم
هامش
( 1 ) يعنى با پيرم زيرا كه قبل از اين گويد .اگر كه پير مغان در به روى نگشايد * كدام در بزنم چاره از كجا جويماين را در مقام غذرخواهى به پير گويد كه اگر گاهى بخانقاه روم نقض پيمان نكردم بلكه در خانقاه نيز با تو هستم .
( 2 ) مقصود تملق و تضرع به امير تيمور است پس مقصود از آتش طور هم اوست و مقام وصل او را وادى ايمن فرض كرده مقصودش از خلد برين نيز دربار است كه شاعرى دربارى همواره مقام و روشى حافظ بوده چنان كه خود گفته