Skip to main content

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — Page رضوان اكبر إله 322

Contributors:

P.رضوان اكبر إله 322
بر آستانه ميخانه گر سرى بينى * مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيت او نميكند دل ما ميل زهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فر دولت او مدام خرقه حافظ بباده در گرو است * مگر ز خاك خرابات بود فطرت او گر جان بتن به بينى مشغول كار او شو * هر قبلهء كه بينى بهتر ز خودپرستى جهل من و علم تو فلك را چه تفاوت * آنجا كه بصر نيست چه خوبى و چه زشتى مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير مىكنند كردار اهل صومعه‌ام كرد مىپرست * اين دود بين كه نامهء من شد سياه از او حافظ چه شد ار عاشق و رند است نظر باز * بس طور عجب لازم ايام شباب است
اين اشعار بعلاوه آنكه بىمعنى و عوامانه است ضمنا معتقدات حافظ نيز معلوم مىشود ، نميدانم كسانى كه حافظ را عارف ميدانند اين اشعار مهمل عاميانه را نديده‌اند يا ديده و غمض عين ميكنند يا خودشانهم مثل عوام نميفهمند يا آنكه خرافات را منافى با عرفان نميدانند يا عرفانرا عبادت از خرافات ميدانند .

طريقه هشتم

در اشعار بيمعنى سلوك مسلك جبر است بيمعنى بودن اين گونه اشعار از نظر مذهب است كه مذهب حق مخالف با جبر است كسى كه مذهب او جبر است در نزد ما عارف نخواهد بود بلكه از مذهب بلكه از اسلام نيز خارج است اگر بگوئى همه عرفاء و يا اكثر آنها قائل بجبرند چنانچه شبسترى گويد