زانكه در روح فزائى چو لبت ماهر نيست * صبحدم « 1 » از عرش ميآمد خروشى عقل گفت
قدسيان گوئى كه شعر حافظ از بر ميكنند * از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار
صد « 2 » ملك سليمانم در زير نگين باشد * فلك جنيبه « 3 » كش شاه نصرة الدين است
بيا ببين ملكش دست در ركاب زده * خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف
ز روى صدق صدش بوسه بر جناب زده * بيا بميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم
هزار صف ز دعاهاى مستجاب زده * اى بيچاره شيعه سادهخوش باور ،
كه باور كردهء كه ديوان حافظ زبور
العرفا است آيا تو اين كفريات را عرفان مىپندارى آيا تو روا ميدارى چنين لغويات و كفريات را ، اينها كفران و طغيان است نه عشق و عرفان ، فاعتبروا يا اولى الابصار
طريقه هفتم
در اشعار بيمعنى استعمال جملات عوامانه و استدلالات جاهلانه عوام فريبانه است يعنى اموريكه نه مستند بعقل و نه بكتاب و سنت است بلكه بقياسات جاهلانه و اوهام و خيالات عاميانه است :
ترسم كه صرفهء نبرد روز باز خواست * نان حلال شيخ ز آب حرام ما
هامش
( 1 ) از نظر ظاهربينان كه ميگويند حافظ همهاش حقيقتگوئى مىكند توهين بزرگى بملائكه است ولى از نظر ما مقصودشس از عرش خرابات و از قدسيان خراباتيان است يا مقصود از عرش دربار سلطنتى و از قدسيان درباريان است پس در تشبيهش توهين است
( 2 ) براى شاهست
( 3 ) براى شاه يحيى است