طريقه ششم
در اشعار بيمعنى گفتن چيزهائيست كه مستلزم توهين يا تحقير ملائكه يا انبياء باشد :
در آسمان نه عجب گر بگفتهء حافظ * سرود زهره برقص آورد مسيحا را
ترا به خدا اين عرفان است يا كفر كه زهره در آسمان غزلسرائى كند و غزل حافظ بسرايد و از سرود او حضرت مسيح برقصد آن هم چه غزلى كه براى يكى از ارباب دولت گفته كه از آن جمله است
غرور حسن اجازت مگر نداد اى گل * كه پرسشى نكنى عندليب شيدا را
ندانم از چه سبب رنك آشنائى نيست * سهى قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشينى و باده پيمائى * به ياد آر محبان باده پيما را
جز اينقدر نتوان گفت در جمال تو عيب * كه خال مهر و وفا نيست روى زيبا را
يار « 1 » ما چون گيرد آغاز سماع * قدسيان بر عرش دست افشان كنند
نه من از پردهء تقوى بدر افتادم و بس * پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
نسبت معصيت بآدم ميدهد و همچنين گفته :
جائى كه برق عصيان بر آدم صفى زد * ما را چگونه زيبد دعوى بىگناهى
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت * ناخلف باشم اگر من بجوى نفروشم
هشدار ك گر وسوسهء نفس كنى گوش * آدم صفت از روضهء رضوان بدار آئى
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
در اينجا مقام مسيح را نيز براى خود اثبات مىكند با آنكه اين ادعا براى شخص يا براى نوع ، مخالف يا تشيع بلكه مخالف با اسلام است اگر بگوئى كه
هامش
( 1 ) براى شاه منصور پاشاه يحيى است