ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوى * كه خاك ميكده ما عبير جبيب كند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقى * ك اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند
گفتم صنمپرست مشو با صمد نشين * گفتا بكوى عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم شراب و خرقهء نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود * اگر تسبيح ميفرمود اگر ز نار ميآورد
بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پير ما آنچه كند عين ولايت باشد
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق * بقول مفتى عشقش درست نيست نماز
بمى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم و منزلها
حافظ اگر سجده تو گرد مكن عيب * كافر عشق ايصنم گناه ندارد
ز جيب خرقة حافظ چه طرف بتوان بست * كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد
در نمازم « 1 » خم ابروى تو در ياد آمد * حالتى رفت كه محراب بفرياد آمد
شعر « 2 » حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد * دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
دل « 3 » كز طواف كعبهء رويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست * بى ط ق ابروى تو نماز مرا جواز
صوفى كه بيتو توبه ز مى كرده بود درش * بشكست عهد چون در ميخانه ديد بار
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت * ز شعر حافظ و آن طيع همچو آب خجل
چو طفلان تا كى اى واعظ فريبى * بسيب بوستان و جوى شيرم
هامش
( 1 ) شاه مراد است
( 2 ) در مدح شاهست
( 3 ) بشأن شاهست