تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 311

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٣١١
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوى * كه خاك ميكده ما عبير جبيب كند چنان زند ره اسلام غمزه ساقى * ك اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند گفتم صنم‌پرست مشو با صمد نشين * گفتا بكوى عشق هم اين و هم آن كنند گفتم شراب و خرقهء نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود * اگر تسبيح ميفرمود اگر ز نار ميآورد بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پير ما آنچه كند عين ولايت باشد طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق * بقول مفتى عشقش درست نيست نماز بمى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم و منزلها حافظ اگر سجده تو گرد مكن عيب * كافر عشق ايصنم گناه ندارد ز جيب خرقة حافظ چه طرف بتوان بست * كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد در نمازم « 1 » خم ابروى تو در ياد آمد * حالتى رفت كه محراب بفرياد آمد شعر « 2 » حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد * دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود دل « 3 » كز طواف كعبهء رويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست * بى ط ق ابروى تو نماز مرا جواز صوفى كه بيتو توبه ز مى كرده بود درش * بشكست عهد چون در ميخانه ديد بار حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت * ز شعر حافظ و آن طيع همچو آب خجل چو طفلان تا كى اى واعظ فريبى * بسيب بوستان و جوى شيرم
هامش
( 1 ) شاه مراد است ( 2 ) در مدح شاهست ( 3 ) بشأن شاهست