در آتش ار خيال رخش دست ميدهد * ساقى بيا كه نيست ز دوزخ شكايتى
دانى مراد حافظ از اين در دو غصه چيست * از تو كرشمهاى و ز خسرو عنايتى
بروز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه ميرويم بداغ بلند بالائى
آندم كه با تو باشم يكسال هست روزى * واندم كه بىتو باشم يكروز هست سالى
و از اين قبيل بسيار است و همهء اينها را هم دربارهء همان معشوقههاى سابق الذكر گفته و ما براى نمونه به همين مقدار قليل اكتفا كرديم و هم به همين اندازه ميران لاف و گزاف را بدست داديم حال با سادگان فريب خورده كه فريفته اشعار حافظند و او را عارف و اشعارش را عرفانى ميدانند روى سخن كرده ميگوئيم .
آيا مقصود شما از عرفان همين لاف و گزافهاى شعريست ، اى بيچاره هائيكه عارى از علم ميباشيد فرق بين عرفان و ادب نميگذاريد هر شعريكه معناى دقيى در او گنجانيده شده باشد كه محتاج بتامل باشد يا مشتمل بر تشبيه و كنايه و مجاز غريبى باشد او را شعر عرفانى ميدانيد از اينرو است كه اين گونه بشما تذريق كردهاند كه اينها عرفانيست نه نه اينها عرفان نيست ، اينها ادبى است اينها از محسنات بديعيه و بيان است نه از نكات و دقائق عرفان اى بيچارگان كه هنوز فرق بين واقعيات و ادعاى لاف و گزاف نميگذاريد هر ادعائى را واقع مىپنداريد چنين نيست هر معنائى حقيقت ندارد و هر ادعائى واقعيت ندارد اى واى كه چگونه فهم هاى شما را كور كردهاند با تبليغات عاميانه و تذريقات جاهلانه كه هر چه را نفهميد يا دير بفهميد او را عارفانه پنداريد يا هر تشبيه و مبالغهء در وصفى كه خارج از حد باشد كه از فنون بدائع شعريست عرفان ميپنداريد