پرش به محتوای اصلی

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 285

پدیدآورندگان:

صرضوان اكبر إله ۲۸۵
جمله وصف عشق من بود است و حسن روى او * پيش از اين اينها كه بر فرهاد و شيرين بسته‌اند دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخست * از لب خود بشفا خانه ترياك انداز زمانه از ورق گل مثال روى تو بست * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش اگر برنك عقيق است اشك من چه عجب * كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق بخنده گفت كه حافظ غلام طبع توام * به بين كه تا بچه حدم همى كند تحميق چرخ بر هم زنم ار غير مرادم بدهد * من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك سبزپوشان خطت بر گرد لب * همچو مورانند گرد سلسبيل روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى * بر روى مه افكند كه شد حل مسائل خورشيد چون آن خال سيه ديد بدل گفت * اى كاش كه من بود مى آن هندوى مقبل شاها فلك از بزم تو در رقص و سماع است * دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار * كه با وجود تو كس نشود ز من كه منم اين جان عاريت كه بحافظ سپرده دوست * روزى رخش به بينم و تسليم وى كنم
قبل از اين بيت بشاه گفته و جان خود را در مقابل او عاريت ميشمارد :
كو پيك صبح تا گله‌هاى شب فراق * با آن خجسته طالع فرخنده پى كنيم بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذرى * سر برآرد ز گلم رقص‌كنان عظم رميم نشان موى ميانش كه دل در او بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم من و سفينه حافظ كه جز د راين دريا * بضاعت سخن در فشان نمىبينم بطرب حمل مكن سرخى رويم كه چو جام