جمله وصف عشق من بود است و حسن روى او * پيش از اين اينها كه بر فرهاد و شيرين بستهاند
دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخست * از لب خود بشفا خانه ترياك انداز
زمانه از ورق گل مثال روى تو بست * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
اگر برنك عقيق است اشك من چه عجب * كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
بخنده گفت كه حافظ غلام طبع توام * به بين كه تا بچه حدم همى كند تحميق
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم بدهد * من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك
سبزپوشان خطت بر گرد لب * همچو مورانند گرد سلسبيل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى * بر روى مه افكند كه شد حل مسائل
خورشيد چون آن خال سيه ديد بدل گفت * اى كاش كه من بود مى آن هندوى مقبل
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماع است * دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار * كه با وجود تو كس نشود ز من كه منم
اين جان عاريت كه بحافظ سپرده دوست * روزى رخش به بينم و تسليم وى كنم
قبل از اين بيت بشاه گفته و جان خود را در مقابل او عاريت ميشمارد :
كو پيك صبح تا گلههاى شب فراق * با آن خجسته طالع فرخنده پى كنيم
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذرى * سر برآرد ز گلم رقصكنان عظم رميم
نشان موى ميانش كه دل در او بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم
من و سفينه حافظ كه جز د راين دريا * بضاعت سخن در فشان نمىبينم
بطرب حمل مكن سرخى رويم كه چو جام