Skip to main content

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — Page رضوان اكبر إله 281

Contributors:

P.رضوان اكبر إله 281
ايكه برمه كشى از عنبر سارا چوگان * مضطرب حال مگردان من سرگردان را مگر تو شانه زدى زلف عنبر افشان را * كه با دغاليه ساگشت و خاك عنبر بو است چندان گريستيم كه هر كس كه برگذشت * در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جو است هيچ است آن دهان كه نديدم از او نشان * مويست آن ميان و ندانم كه آن چه مو است شهسوار من كه مه آئينه‌دار روى او است * تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است سوز دل بين كه ز بس آتش و اشكم دل شمع * دوش بر من ز سهر مهر چو پروانه بسوخت زلف او دام است خالش دانهء آن دام و من * بر اميد دانهء افتاده‌ام در دام دوست ميگريم و مرادم از اين چشم اشگبار * تخم محبت است كه در دل بكارمت فرياد كه از شش جهتم راه ببستند * آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت در خم زلف تو آن خال سيه دانى چيست * نقطهء دوده كه در حلقهء جيم افتاد است سواد لوح بينش را عزيز از آنجهت دارم * كه جان را نسخهء باشد ز نقش خال هندويت وگر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازى * برافشان زلف تار يزد هزاران جان ز هر سويت زين آتش نهفته كه در سينهء من است * خورشيد شعلهء است كه در آسمان گرفت بر برك گل به خون شقائق نوشته‌اند