ساغر ما كه حريفان دگر مينوشند * ما تحمل نكنيم ار تو روا ميدارى
مى مخور با همه كس تا نخورم خونجگر * سر مكش تا نكشد سر بفلك فريادم
يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را * ياد هر قوم مكن تا نروى از يادم
پس از اينجا معلوم مىشود كه جنگهاى حافظ با خانقاهيان و طعنهء او بر ايشان ناشيس از حسدى بوده كه در نهاد او بوده و يا لا اقل مقدارى از آن طعنهها از روى حسد بوده نه از روى واقع و الا منع خير از غير معنى ندارد با آنكه خود گفته :
با دوستان مروت با دشمنان مدارا ،
بر فرض كه رقيبان دشمن باشند اين نوع ستيزهها آن هم با پير معنى ندارد :
غيرتم گشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرك رقيب * بود آيا كه فلك زين دو سه كارى بكند
شاهد نهم بر بىصفائى حافظ ريا و نفاق اوست
آنكه او اهل ريا و نفاق بوده و كسى كه چنين باشد اهل عشق و عرفان نباشد بهترين دليل ، گفته پير او است درباره او كه حافظ ميگويد :
گفتى از حافظ ما بوى ريا ميآيد * آفرين بر نفست باد كه خوش كردى بوى
يا بر سبيل طعنه به پيرش ميگويد كه بىادبى است و يا بر سبيل تصديق ، بهر حال سند است ايضا
حافظم در مجلسى دردى كشم در محفلى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت ميكنم
بعلاوه آنكه در سياستبازى و مصلحت انديشيش گذشت آنچه بر اين