درر ز شوق بر آرند ماهيان بنثار * اگر سفينه حافظ رسد بدريائى
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ * بقرآنى كه اندر سينه دارى
بشعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند * سيه چشمان كشميرى و تركان سمرقندى
شاهد هشتم بر بىصفائى او حسد است
آنكه خالى از حسد نبوده و كسى كه داراى حسد باشد از عشق و عرفان عارى است :
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماى گو مفكن سايه شرف هرگز * برآند يار كه طوطى كم از زغن باشد
اگر مقام عشق است اين رقابت يعنى چه و اگر دنيا است پس چرا عشق و عرفان مينامند
در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب * يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود
پنهان ز حاسدان بخودم خوان كه منعمان * خير نهان براى رضاى خدا كنند
قبل از بيت گفته :
پيراهنى كه آيد از او بوى يوسفم * ترسم برادران غيورش قبا كنند
خدا را داد من بستان از او اى شحنه مجلس * كه مى با ديگرى خورد است با من سر گران دارد
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم * بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نميتوانم ديد * كه مىخورند حريفان و من نظاره كنم