تا فضل عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى
ايكاش خودبينى و خودپسندى و غلو بود بلكه از افراط به حد جفنك گوئى و ياوهسرائى رسيده بلكه از بعضى از آنها بوى كفر ميآيد شمهء از خود پسندى و خود بينيش در طى امر ششم يعنى هنر و تصنع گذشت باز شمهء ديگر ذكر ميكنيم از آن جمله :
غزل گفتى و در سفتى به ياد خوش بخوان حافظ * كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را
در آسمان نه عجب گر بگفته حافظ * سرود زهره برقص آورد مسيحا را
حسد چه ميبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
زبان كلك تو حافظ چه شكر آن گويد * كه تحفه سخنت مىبرند دست بدست
حافظ چو آب لطف ز نظم تو ميچكد * حاسد چگونه نكته بر آن ميتوان گرفت
حافظ تو اين سخن ز كه آموختى كه يار * تعويذ كرد شعر تو را و بزر گرفت
سرود مجلست اكنون فلك برقص آرد * كه شعر حافظ شيرين سخن ترانهء تو است
صبحدم از عرش ميآيد خروشى عقل گرفت * قدسيان گوئى كه شعر حافظ از بر ميكنند
شكر شكن شوند همه طوطيان هند * زين قند پارسى كه ببنگاله ميرود
طى مكان به بين و زمان سلوك شعر * كاين طفل يكشبه ره صد ساله ميرود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد * دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش * آب حيوان ميرود هر دم ز اقلامم هنوز
غزلسرائى ناهيد صرفه نبرد * در آنمقام كه حافظ بر آورد آواز
فكند زمزمهء عشق در عراق و حجاز * نواى بانك غزلهاى حافظ شيراز