نگرديده بلكه آنچه گفته و بافته همهاش از تخمين و گمان است گرچه در نزد ما همين شعرش هم در باب عشق به حق نيست زيرا كه قبل از اين بيت ميگويد :
شيوهء حور و پرى خوب و لطيف است ولى * خوبى آنست و لطافت كه فلانى دارد
نميدانم مقصودش از فلانى كيست زيرا كه نامش را نبرده با يكى از شاهان و وزيران است و يا يكى از معشوقهاى ديگرش ، بعد گويد :
دلنشين شد سخنم تا تو قبولش كردى * آرى آرى سخن عشق نشانى دارد
مدعىگو لغز و نكته بحافظ مفروش * كلك ما نيز زبانى و بيانى دارد
باز آخرش ظاهر مىكند كه مرادش از عشق همان عشق هنرى است پس مراد آنست كه در راه عشق هنرى كسى محرم راز نشود يعنى كاملا بنكات و دقائق او پىنبرد و هر كس به قدر فهم خويش از وى سخن ميراند
شاهد هفتم بر بىمعرفتى حافظ خودستائى اوست
آنكه حافظ بسيار خودستائى كرده و بسيار از هنر و اشعار خود در همچنين از عشقرانى خود تمجيد كرده و بنهايت درباره خود غلو نموده و كسى كه خودبين و خود ستا باشد از عشق حقيقى محروم است خواه عشق به حق يا عشق به ديگرى شعر از مؤلف
غرور و نخوت و خودبينى اندرين دربار * چو كفر و شرك شدستى ز فيض و رحمت دور
عمل بين عارف نباشد خود بين و خود پسند عاشق و عارف نباشد خود پسندى جان من برهان نادانى بود . خودش نيز گفته :