پرش به محتوای اصلی

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 272

پدیدآورندگان:

صرضوان اكبر إله ۲۷۲
مكارم تو بافاق ميبرد شاعر * از او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار چو ذكر خير طلب ميكنى سخن اينست * كه در بهاى سخن سيم و زر دريغ مدار جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است * ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار عروس طبع را زيور ز فكر بكر ميبندم * شود كز دست اياممم بدست افتد نگارى خوش شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است * آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش حافظ عروس طبع مرا جلوه آروز است * آئينهء ندارم از آن آه ميكشم نكته دانى بذله‌گو چون حافظ شيرين سخن * بخشش آموزى جهان‌افروز چون حاجى قوام صبر كن حافظ كه گر زيندست باشد درس عشق * خلق در هر گوشهء افسانهء راند ز من گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق * شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم هر مرغ بدستانى در مجلس شاه آمد * بلبل بنوا سازى حافظ بغزلخوانى گر ديگرى بشيوهء حافظ زدى رقم * مقبول طبع شاه هنرپرور آمدى
پس از گفتار خود حافظ معلوم شد كه عشق‌ورزيهايش نه از سويد اى قلب است بلكه عشق هنرى تصنعى است بعلاوه آنكه اگر فرض غير واقع كنيم و عشق او را واقعى بدانيم چنانچه زعم مريدان حافظ است باز خود حافظ ميگويد :
در ره عشق نشد كس بيقين محرم راز * هر كسى بر حسب خويش گمانى دارد
پس باز هم بگفته خود حافظ او در راه عشق به حدى نرسيده و محرم راز