گفته بودى كه شوم مست و دو بوست بدهم * وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد * من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك
برجبين نقش كن از خون دل من خالى * تا بدانند كه قربان تو كافر كيشم
به غير آنكه بشد دين و دولت از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم
هواى خواجگيم بود بندگى تو جستم * اميد سلطنتم بود خدمت تو گزيدم
در اين دو بيت بر پيرش منت مىنهد و زبان اعتراض دارد :
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد * چرا كه حافظ از اينراه رفت و مملس شد
چندانكه گفتيم غم با طبيبان * درمان نكردند مسكين غريبان
حافظ نگشتى رسواى گيتى * گر ميشنيدى پند اديبان
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش * نگار خويش چو ديدم بدست بيگانه
سه بوسه كز دو لبت كردهء وظيفه من * اگر ادا نكنى قرض دار من باشى
روى سخن با پير است پا بشاه هر دو احتمال دارد
آب چشمم كه بر او منت خاك در تو است * زير صد منت او خاك درى نيست كه نيست
غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است * در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست
سخن را در اين باره دراز كرديم و شواهد بسيار آورديم نه تنها منظور آنست كه ثابت كنيم تجسر و بىادبى حافظ را نسبت به پير خود و معشوق هاى خود چه آنكه اين تنها غرض مهم ما نيست و سود و زيانى هم چندان براى ما ندارد كه او رعايت ادب نسبت به پير خود كند يا نكند بلكه از نظر ما هرچه بىادبى نسبت بامثال اين پيران بيشتر باشد بهتر است مصراع