تا دل هرزه گرد من رفت بچين زلف او * زان سفر دراز خود عزم وطن نميكند
پيش كمان ابرويش لابه همى كنم ولى * گوش كشيده است از آن گوش به من نميكند
دى گله ز طرهاش كردم و از سر فسوس * گفت كه اين سياه كج گوش به من نميكند
كشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند * تيغ سزا است آنكه را درد سخن نميكند
ديدم و آن چشم دل سيه كه تو دارى * جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
گر بهنگام وفا هيچ ثباتت نبود * ميكنم شكر كه بر جور ثباتى دارى
بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود * تو كه چون حافظ شبخيز غلامى دارى
خدا را داد من بستان از او اى شحنه مجلس * كه مى با ديگرى خورده است و با من سر گران دارد
خوش است خلوت اگر ياريار من باشد * نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماى گو مفكن سايه شرف هرگز * بر آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان ز او شدهام بيسر و سامان كه مپرس
كس باميد وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس
چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم * كه دل بدست كمان ابروئى است كافر كيش
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 229
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ٢٢٩