تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 229

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٢٩
تا دل هرزه گرد من رفت بچين زلف او * زان سفر دراز خود عزم وطن نميكند پيش كمان ابرويش لابه همى كنم ولى * گوش كشيده است از آن گوش به من نميكند دى گله ز طره‌اش كردم و از سر فسوس * گفت كه اين سياه كج گوش به من نميكند كشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند * تيغ سزا است آنكه را درد سخن نميكند ديدم و آن چشم دل سيه كه تو دارى * جانب هيچ آشنا نگاه ندارد گر بهنگام وفا هيچ ثباتت نبود * ميكنم شكر كه بر جور ثباتى دارى بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود * تو كه چون حافظ شبخيز غلامى دارى خدا را داد من بستان از او اى شحنه مجلس * كه مى با ديگرى خورده است و با من سر گران دارد خوش است خلوت اگر ياريار من باشد * نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاهگاه بر او دست اهرمن باشد روا مدار خدايا كه در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد هماى گو مفكن سايه شرف هرگز * بر آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان ز او شده‌ام بيسر و سامان كه مپرس كس باميد وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم * كه دل بدست كمان ابروئى است كافر كيش