تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 226

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٢٦
آنست كه اگر مسلمانى اينست كه حافظ دارد واى بر احوال ديگران تلبيس اين گفته پر واضح است با ملاحظه صدر و ذيل غزل بعلاوه آنكه معنى ندارد كه بگويد اين حديثم چه خوش آمد زيرا كه اين عجب است و عجب بدتر از گناه است بكدام عملش حافظ از اين گفته خوشش آمد با اين همه كه از وى شنيدى ، ايضا در مقام تحسر ميگويد .
كردار اهل صومعه‌ام كرده مىپرست * اين دود بين كه نامه من شد سياه از او يعنى اعمال ناشايسته اهل خانقاه * مرا باده‌پرست نمود و روزگار مرا
بدينجا كشانيد كه نامه سياه شدم ايضا :
همه كارم ز خود كامى ببدنامى كشيد آخر * نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفلها گر از سلطان طمع كردم خطا بود * ور از دلبر وفا جستم جفا كرد وفا از خواجگان شهر با من * كمال دولت و دين بوالفا كرد
ايضا در حال پيرى گويد :
چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون شو * رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى
اگر حقيقت داشت در عهد پيرى اولى است نه در عهد شباب اول غزل اين است :
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى * وين دفتر بيمعنى غرق مى ناب اولى چون عمرتبه كردم چندان كه نگه كردم * در كنج خراباتى افتاد خراب اولى ز دست بخت گرانخواب و كار بسامان * گرم بود گلهء راز دار خود باشم هميشه پيشه من عاشقى و رندى بود * دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم