شعر بلكه بدون علم اصلا شعر بگويد طبع شعر احتياج بتعلم علم شعر ندارد اما علم شعر محتاج است بتعلم علم بديع و بيان و عروض و قافيهء و ممارست در اشعار شعرا اما ملازمه با شعر گفتن ندارد چه بسيارند كه علم شعر دارند اما چون طبع شعر ندارند شعر نميتوانند بسرايند چه آنكه علم شعر طبع شعر نياورد همچنين علم عشق عشق نياورد عشق خود جداگانه از جاى ديگر حاصل شود حاصل آنكه عشق هم مانند علوم ديگر امرى علمى شده اينها كه خود را اهل عشق ميدانند اهل علم عشقند نه اهل عشق حافظ گويد :
عجب علمى است علم هيئت عشق
شواهد بر اينكه اين عشق حافظ كه يك ديوان را پر كرده و چنانچه خود گويد :
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق * نواى بانك غزلهاى حافظ شيراز
و چنان كه گويد :
غزلسرائى ناهيد صرفهء نبرد * در آنمقام كه حافظ برآورد آواز
همهاش عشق علمى هنرى است نه عشق واقعى اينست .
شواهد ده گانه بر تصنع حافظ در عشق و عرفان
شواهد بر عدم عشق و عرفان حافظه ده امر است .
امر اول : آنكه در اظهار تعشق و عشقورزى فرق نگذارده بين مسلك خود و پير خود و كسانى كه بر غير طريقهء اويند از شاهان و وزيران و ديگران و اگر او را عشق واقعى و عرفان واقعى بود اولا نبايد نسبت به غير اهل مسلك خود بخصوص شاهان و وزيران عشقورزى كند و ثانيا لا اقل بايد فرقى بين آنها و مسلك خود و پير مسلك خود قائل شود پس اين كاشف است از اينكه عرفان و عشق او تصنعى و هنرى بوده حتى نسبت بمسلك