سپهر بر شده پرويز نى است خون افشان * كه ريزهاش سر كسرى و تاج پرويز است
دانى كه چنك و عود چه تقرير ميكنند * پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
ناموس عشق و رونق عشاق مىبرند * عيب جوان و سرزنش پير ميكنند
تشويش وقت پير مغان ميدهند باز * اين سالكان نگر كه چه با پير ميكنند
گويند رمز عشق نگوئيد و نشنويد * مشكل حكايتى است كه تقرير ميكنند
مى خور كه شيخ و حافظ مفتى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير ميكنند
خرقهپوشى من از غايت و پندارى نيست * پردهء بر سر صد عيب نهان مىپوشم
منكه خواهم كه ننوشم بجچز از رواق خم * چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
يعنى منكه ميخواهم به كلى از لباس پشمينه و خرقه تصوف بيرون آيم ولى امر پير مغان است كه مصلحت در آن است چنان كه گفته :
گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند
صوفيان واستدند از گرو مى همه رخت * دلق ما بود كه در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد * قصه ما است كه در هر سر بازار بماند
شراب خانگى از بيم محتسب خوردن * به روى يار بنوشيم و بانك نوشانوش
در مدح شاه شجاع گذشت و ايضا :
از آن بدير مغانم عزيز ميدارند * كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ما است
با همه اينها باز نميتوانيم دربارهء حافظ قضاوت كنيم كه در مسلك خراباتى نيز عقيدهء راسخى داشته و آنكه او اين مسلك را از روى تحقيق اختيار كرده و راستى معتقد بوى بوده و اين عشقها و عشقورزيهاى او نسبت به پير مغان راستى از روى حقيقت و واقع بوده نه مانند عشقورزيهاى كه