منت سدره و طوبى ز پى سايه مكش * كه چو خوش بنگرى اى سرو رو ان اين همينست
دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست
زاهد ايمن مشو از بازى غيرت زنهار * كه ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست
باز برگرديم بمطلب :
هوا خواه توام جانان و ميدانم كه ميدانى * كه هم ناديده ميبينى و هم ننوشته ميخوانى
ملامت گو چه دريابد ز راز عاشقومعشوق * نه بيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى
بيفشان زلف و صوفى را ببازى و برقص آور * كه از هر رقعه دلقش هزاران بت برافشانى
ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيت كرد * كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى
طبيب راهنشين درد عشق نشناسد * برو بدست كن اى مرده دل دل مسيح دمى
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم * به آنكه بر در ميخانه بركشم علمى
حديث چونوچرا دردسر دهد ايدل * پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى
بيا كه وقتشناسان دوكون نفروشند * بيك پياله مى صاف و صحبت صنمى
بكنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق * قدم برون نه اگر ميل جستجو دارى
ز كوى مغان رو مگردان كه آنجا * فروشند مفتاح مشگل گشائى