اى جهانديده ثبات قدم سفله مجوى * دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و بره عيب مپوى * شكرانرا كه دگر بار رسيدى به بهار
بيخ نيكى بنشان و گل توفيق ببوى * نوبهار است در آنكوش كه خوشدل باشى
كه بسى گل بدهد باز و تو نوگل باشى * من نگويم كه كنون باكهنشين و چه بنوش
كه تو خود دانى اگر زيرك و عاقل باشى * چنك در پرده همىميدهدت پند ولى
وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشى * نقد عمرت ببرد غصه دنيا بگزاف
گر شب و روز در اين قصه مشكل باشى * گرچه راهى است پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ارواقف منزل باشى * حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمائل باشى
از اين بيت اخير معلوم است كه مقصودش از دو بيت سابق جناب پير مغان است .
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست * باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
پنج روزى كه در اين مرحله مهلت دارى * خوش بياساى زمانى كه زمان اين همه نيست
و غير اين بسيار است كه در طى مطالب گذشت و حاصلش اين است كه ( بهر چمن كه رسيدى گلى بچين و برو ) اين راجع بسر اينجهان و اما از سر آنجهان آنچه ما از اشعارش فهميديم آنست كه بر حافظ واضح شده كه مقامات و درجات آنجهان به عمل و زهد و ورع بستگى ندارد بلكه بسته بلطف ازلى و عفو و كرم است اين معنى نيز مكرر در اشعارش گذشت از جمله در همين غزل اخير دنبالش ميگويد :