مطلع ميشده بنابراين جام خود را نيز مكرر تشبيه بجام جم مينمايد و ميگويد كه اگر ما را جام جم نيست يعنى وارث ملك جم نشديم ما را هم جامى است ، جام جهاننماى سلاطين جام جم است ، و جام جهاننماى ما جام مى است تا آنكه ميگويد :
ايدل تو جام جم مطلب جام مى طلب * كاين بود قول مطرب دستانسراى جم
بنابراين پس ناچار است از آنكه خواص افسانهء جام جم را نيز براى جام خود ثابت كند لهذا ميگويد :
اين جام را بطلب تا واقف از اسرار شوى
اما در اينجا ترقى كرده و از جام جم هم بالا زده زيرا كه جام جم افسانه ، فقط آگهى از اسرار اين جهان ميداد اما او در اينجا ميگويد :
همچو جم جرعهء ماكش كه ز سر دو جهان * پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى
لازمه اين آنست كه حافظ خودش چون اين جرعه را در كشيده از سر هر دو جهان آگاهى حاصل نموده ولى در فصل لسان الغيب ذكر شد كه حافظ بر حسب اشعارش خود منكر است كه كسى از سر دو جهان آگاه شود بلى ما چون تتبع در اشعارش نموديم يافتيم كه مرادش از سر دو جهان چيست اما از سر اين جهان مكرر تصريح كرده كه در اين چند روزه دنيا حيف است بىعيش و نوش بودن و غم دنيا خوردن يا زهد و ورع ورزيدن چنانچه بسيار شنيدى و از آن جمله نيز گويد :
ساقيا سايهء ابر است و بهار و لب جوى * من نگويم چه كن ، از اهل دلى خودتو بگوى
بوى يك رنگى از اين نقش نميآيد خيز * دلق آلودهء صوفى بمى ناب بشوى
سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن