پرش به محتوای اصلی

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 202

پدیدآورندگان:

صرضوان اكبر إله ۲۰۲
قصر فردوس بپاداش عمل ميبخشند * ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس يار « 1 » با ما است چه حاجت كه زيادت طلبيم * دولت صحبت آن مونس جان ما را بس نيست ما را بجز از وصل تو در سر هوسى * اين تجارت ز متاع دو جهان ما را بس حافظا از مشرب قسمت گله بىانصافيست * طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش « 2 » * كه سيره معنوى و كنج خانقاهت بس اگر كمين بگشايد غمى ز گوشهء دل * حريم درگه پير مغان پناهت بس غم گيتى گر از پايم درآورد * بجز ساغر كه باشد دستگيرم بفريادم رس اى پير خرابات * بيك جرعه جوانم كن كه پيرم بگيسوى تو خوردم دوش سوگند * كه از پاى تو من سر بر نگيرم من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه * ز بام عرش ميآيد صفيرم چو طفلان تا كى اى واعظفريبى * بسيب بوستان و جوى شيرم بسوزان خرقه تقوى تو حافظ * كه گر آتش شوم در وى نگيرم اگر گفتم دعاى ميفروشان * چه باشد حق نعمت ميگذارم بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم * كز بهر جرعهء همه محتاج آندريم
در اين غزل از باب تحسر و تسليت نفس يا از باب طعن برقيبان ميگويد
بگذار تا گذار ما همواره از شارع * ميخانه باشد ما را چه غم است
اولا همه شما نيز براى يكجرعه محتاج به ايندر هستيد چنانچه گفته :
صوفيان واستدند از گرو مى همه رخت * دلق ما بود كه در خانهء خمار بماند
پاورقی
( 1 ) مقصود از يار پير مغان است و همچنين نيست ما را بجز از وصل تو همچنين از درخويش خطاب به اوست ( 2 ) اينجا معلوم مىشود كه با خانقاهيان صلح داشته چنانچه گفتهشكر آن را كه ميان من و او صلح افتاد * صوفيان رقص‌كنان ساغر شكرانه زدند