تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 181

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٨١
در خلوص منت ار هست شكى تجربه كن * كس عيار زر خالص نشناسد چو محك گفته بودى كه شوم مست و دو پوست بدهم * وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد * من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك

123 ايضا براى يكى از اميران

عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده * سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بركنم بازكش يكدم عنان اى ترك شهر آشوب من * تا ز اشك چهره راهت پر زرو گوهر كنم عاشقانرا گر در آتش ميپسندد لطف دوست * تنك چشمم گر نظر در چشمهء كوثر كنم دوش لعلش عشوه‌اى ميداد حافظ را ولى * من نه آنم كز وى اين افسانه‌ها باور كنم

124 براى يكى از اميران يا وزيران :

عاشق روى جوانى خوش و نو خاسته‌ام * وز خدا دولت اين غم بدعا خواسته‌ام عاشق و رند و نظر بازم و ميگويم فاش * تا بدانى كه به چندين هنر آراسته‌ام خوش بسوز از غمش ايشمع كه اينك من نيز * به همين كار كمر بسته و برخاسته‌ام

125 يكى از اميران :

در نهانخانهء عشرت صنمى خوش دارم * كز سر زلف و رخش لعل در آتش دارم عاشق و رندم و ميخوار بآواز بلند * وين همه منصب از آن حور پريوش دارم گر بكاشانهء رندان قدمى خواهى زد * نقل شعر شكرين و مى بيغش دارم

126 براى يكى از اميران يا وزيران :

عشق من با خط مشگين تو امروزى نيست * ديرگاهى است كزين جام هلالى مستم در ره عشق از آن سوى فنا صد خطر است * تا نگوئى كه چو عمرم بسر آمد رستم بعد ازينم چه غم از ناوك آزار حسود * چون بمحبوب كمان ابروى خود پيوستم بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا * كه بافسوس و جفا مهر و وفا نگسستم صنمى لشگريم غارت دل كرد و برفت * آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم