در نيل غم فتاده سپهرش بطنر گفت * الان قد ندمت و لا ينفع الندم
ايدل تو جام جم مطلب جام مى بخواه * كاين بود قول مطرب دستانسراى جم
ساقى چو يارمه رخ و از اهل راز بود * حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم
41 براى شاه يا وزير قوام الدين محمّد صاحب عيار :
دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم * گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
اى نسيم منزل سلمى خدا را تا بكى * ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم
منكه ره بردم بگنج حسن بىپايان دوست * صد گداى همچو خود را بعد از اين قاررن كنم
ايمه صاحب قران از بنده حافظ ياد كن * تا دعاى دولت آن حسن روزافزون كنم
( چون گفته مه صاحب قران لذا مناسب آنست كه وزير را اراده كرده باشد و گرنه ميگفت ايشه صاحبقران .
42 وزير :
حاليا مصلحت خويش در آن ميبينم * كه كشم رخت بميخانه و خوش بنشينم
جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم
تا آنكه گويد :
بسكه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار از رخ ساقى و مى رنگينم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر * كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كنيم
43 ايضا وزير .
زاهد برو كه طالع اگر طالع منست * جامم بدست باشد و زلف نگارهم