تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 153

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٥٣
در نيل غم فتاده سپهرش بطنر گفت * الان قد ندمت و لا ينفع الندم ايدل تو جام جم مطلب جام مى بخواه * كاين بود قول مطرب دستانسراى جم ساقى چو يارمه رخ و از اهل راز بود * حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم

41 براى شاه يا وزير قوام الدين محمّد صاحب عيار :

دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم * گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم اى نسيم منزل سلمى خدا را تا بكى * ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم منكه ره بردم بگنج حسن بىپايان دوست * صد گداى همچو خود را بعد از اين قاررن كنم ايمه صاحب قران از بنده حافظ ياد كن * تا دعاى دولت آن حسن روزافزون كنم
( چون گفته مه صاحب قران لذا مناسب آنست كه وزير را اراده كرده باشد و گرنه ميگفت ايشه صاحبقران .

42 وزير :

حاليا مصلحت خويش در آن ميبينم * كه كشم رخت بميخانه و خوش بنشينم جام مى گيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم
تا آنكه گويد :
بسكه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح * شرمسار از رخ ساقى و مى رنگينم بنده آصف عهدم دلم از راه مبر * كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كنيم

43 ايضا وزير .

زاهد برو كه طالع اگر طالع منست * جامم بدست باشد و زلف نگارهم