تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 140

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٤٠
ايصورت تو ملك جمال و جمال ملك * وى طلعت تو جان جهان و جهان جان بىطلعت تو جان نگرايد بكالبد * بىنعمت تو مغز نبندد در استخوان اى ملهمى كه در صف كرو بيان قدس * فيضى رسد بخاط پاكت زمان‌زمان اى آشكار پيش دلت هرچه كرد كار * دارد همى بپرده غيب اندرون نهان در جنب بحر جود تو از ذره كمتر است * صد گنج شايگان كه ببخشى برايگان

2 قوام الدين محمزد وزير در قصيده سوم گويد از آن جمله :

اگر نه گنج عطاى تو دستگير شود * همه بسيط زمين رو نهد بويرانى ترا كه صورت جسم ترا هيولائيست * چه جوهر ملكى در لباس انسانى درون خلوت كر و بيان عالم قدس * صرير كلك تو باشد سماع روحانى تو بودى اندم صبح اميد كز سر مهر * برآمدى و سرآمد شبان ظلمانى شنيده‌ام كه ز من ياد ميگى كه‌كه * ولى بمجاس خاص خودم نميخوانى طلب نميكنى از من سخن جفا اينست * و گرنه با تو چه بحث است در سخندانى

3 شاه شيخ ابو اسحق در قصيده چهارم گويد از آن جمله :

فرشتهء بحقيقت سروش عالم غيب * كه روضهء كرمش نكته بر چنان گيرد سكندرى كه مقيم حريم او چون خضر * ز فيض خاك درش عمر جاودان گيرد جمال چهره اسلام شيخ ابو اسحق * كه ملك در قدمش زيب بوستان گيرد از امتحان تو ايام را غرض اينست * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد و گرنه پايه عزت از اين بلندتر است * كه روزگار بر او حرف امتحان گيرد اگرچه خصم تو گستاخ ميرود حالى * تو شاد باش كه گستاخيش چنان گيرد كه هرچه در حق اين خاندان دولت كرد * جزاش در زن و فرزند و خانمان گيرد

4 شاه يزد :