ايصورت تو ملك جمال و جمال ملك * وى طلعت تو جان جهان و جهان جان
بىطلعت تو جان نگرايد بكالبد * بىنعمت تو مغز نبندد در استخوان
اى ملهمى كه در صف كرو بيان قدس * فيضى رسد بخاط پاكت زمانزمان
اى آشكار پيش دلت هرچه كرد كار * دارد همى بپرده غيب اندرون نهان
در جنب بحر جود تو از ذره كمتر است * صد گنج شايگان كه ببخشى برايگان
2 قوام الدين محمزد وزير در قصيده سوم گويد از آن جمله :
اگر نه گنج عطاى تو دستگير شود * همه بسيط زمين رو نهد بويرانى
ترا كه صورت جسم ترا هيولائيست * چه جوهر ملكى در لباس انسانى
درون خلوت كر و بيان عالم قدس * صرير كلك تو باشد سماع روحانى
تو بودى اندم صبح اميد كز سر مهر * برآمدى و سرآمد شبان ظلمانى
شنيدهام كه ز من ياد ميگى كهكه * ولى بمجاس خاص خودم نميخوانى
طلب نميكنى از من سخن جفا اينست * و گرنه با تو چه بحث است در سخندانى
3 شاه شيخ ابو اسحق در قصيده چهارم گويد از آن جمله :
فرشتهء بحقيقت سروش عالم غيب * كه روضهء كرمش نكته بر چنان گيرد
سكندرى كه مقيم حريم او چون خضر * ز فيض خاك درش عمر جاودان گيرد
جمال چهره اسلام شيخ ابو اسحق * كه ملك در قدمش زيب بوستان گيرد
از امتحان تو ايام را غرض اينست * كه از صفاى رياضت دلت نشان گيرد
و گرنه پايه عزت از اين بلندتر است * كه روزگار بر او حرف امتحان گيرد
اگرچه خصم تو گستاخ ميرود حالى * تو شاد باش كه گستاخيش چنان گيرد
كه هرچه در حق اين خاندان دولت كرد * جزاش در زن و فرزند و خانمان گيرد