بود بيشتر براى او شعر ميگفت و مرتبهء او را بالاتر ميبرد ، چه كند كاسب بيچاره متاعش را بهر كس باشد بايد بفروشد مثل معروف است ( مرده شوى را ببهشتى و دوزخى مرده كار نيست ) پس از فوت سلطان ابو سعيد بهادر خان پسر سلطان خدا بنده كه فوتش در سنه 736 واقع شد كه در آنزمان حافظ بسن يازده يا دوازده بود ؛ اميران در هر كجا بودند بدعوى سلطنت و حكومت برخواستند يكى امير شيخ حسن ايلگانى است كه حافظ براى نوادهاش شيخ احمد بن شيخ اويس گفته :
گرچه دوريم به ياد تو قدح ميگيريم * بعد منزل نبود در سفر روحانى
ديگر امير شاه مسعود پسر امير اشه محمود است بر شيراز متغلب شد و پس از گريختن او برادش شيخ ابو اسحق دعوى سلطنت كرد تا آنكه بعد امير مبارز فرمان داد او را در شيراز كشتند ، ديگر آل مظفر بودند كه يزد و كرمان و شيراز و اصفهان را گرفتند اول آنها امير مبارز الدين محمّد بود پسر امير مظفر و باينجهت آنها را آل مظفر ناميدند . امير مبارز را پنج پسر بود يكى شرف الدين كه در جنك با شيخ ابو اسحق همراه او بود مريض شده فوت كرد و از او چهار پسر بماند كه دعوى سلطنت كردند ، يكى شاه يحيى كه بزرگتر بود ، ديگرى شاه حسين ، ديگر شاه على ، ديگر شاه منصور كه با امير تيمور بجنگيد و كشته شد ، و اما بعد از فوت امير مبارز چهار پسر از او باقيماند ، يكى شاه شجاع كه بزرگتر و وليعهد وى بود دوم شاه محمود سوم سلطان احمد چهارم سلطان ابو يزيد ، شاه شجاع بمدد برادرش شاه محمود پدر را گرفته ميل در چشمش كشيد و او را كور كرد چهار سال و هفت ماه در كورى بود تا بمرد بدينوسيله سلطنت را از پدر گرفت و نيز شاه شجاع را سه پسر بود يكى سلطان اويس كه هنگام