تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 135

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٣٥
بر سبك عشق و عرفان با آنكه اهلش نيستند و از عشق هم بوئى ندارند چنانچه خود حافظ نيز اين معنا را تصديق دارد .
عاشق ورندو نظر بازم و ميگويم فاش * تا بدانى كه به چندين هنر آراسته‌ام عاشق ورندم و ميخوار بآواز بلند * وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
اين معنى بر شما كاملا روشن نخواهد شد مگر وقتى كه ببينيد كه براى چه اشخاصى تغزل كرده و اظهار عشق نسبت بچه اشخاصى نالايق كرده آن هم نه يكنفر و دو نفر و آن هم نه بر يك شخصى ثابت بلكه براى محبوب و دشمن او و براى قاتل و مقتول ، هر دو اگر شما از سادگى عشق بمجنون را عشق به خالق بدانيد ، عشق به اشخاص نالايق را عشق به حق نخواهيد دانست و اگر عشق بنالائق را هم روا بدانيد عشق را به اشخاص متعدد متصور نخواهيد دانست و اگر هم متصور بدانيد ، باز به اشخاص مختلف مباين با يكديگر و دشمن يكديگر بلكه قاتل يكديگر متصور نخواهيد دانست مگر بر مسلك سخيف عرفان و وحدت وجود كه صلح كل است و الا وجه صحيحى براى اين عشقهاى مختلف متباين تصور نميشود ، حتى آنكه عشق صوفيانه هم نميتوان آن را ناميد ، بلكه عشق تملقى و تصنعى است كه شرحش خواهد آمد . اين غزلها كه حافظ سروده است همه را بنام اشخاصى معين سروده و به آنها عشق‌وزرى كرده نهايت آنكه در بسيارى از آنها نام ممدوح را ذكر كرده و در بسيارى بكنايه اكتفا كرده و بوضوحش واگذاشته ، چه در آن زمان واضح بوده ولى الان بر خوانندگان واضح نيست مگر با دقت و اطلاع تاريخى مانند
اگر آن ترك شيرازى بدست آرد دل ما را
، و مانند :
صبا ز مهر بگو آن غزال رعنا را
، و مانند اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى ، و امثال اينها ، ما همه