تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 118

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١١٨
اهل مى و طرب شدم سپس اين را هم بزعم خود بقسمت ازلى ميبندد . پس از اينجا معلوم شدكه مى مغان شراب است و پير مغان هم شراب‌كشى داشته چنانچه گفته :
( 20 ) من اين مرقع پشمينه بهر آن دارم * كه زير خرقه كشم مى كس اين گمان نبرد مشو فريفته رنك و بو قدج دركش * كه زنك غم ز دلت جز مى مغان نبرد ( 21 ) بيا و كشتى ما در شط شراب انداز * خروش و لوله در جان شيخ و شاب انداز ز كوى ميكده برگشته‌ام ز راه خطا * مرا دگر ز كرم باره صواب انداز بيا راز آن مى گلرنك مشگبو جامى * شرار رشك و حسد در دل گلاب انداز مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند * مرا بميكده بر در خم شراب انداز بنيمه شب اگرت آفتاب ميبايد * ز روى دختر گلچهر رز نقاب انداز
سخن با پير است و اظهار ندامت از عهد شكنى كه چند مرتبه عهد شكسته و باز بوى برگشته چنانچه گويد : صد بار توبه كردم و ديگر نميكنم ، و ضمنا معلوم شد كه اگر حافظ شب‌خيزى و سحرخيزى داشته براى چكار بوده زيرا كه گفت بنيمه شب ( الخ ) و اين نظيرآنست كه گفته
صوفى ما كه ز درد سحرى مست شدى * شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد ( 22 ) دختر رز چند روزى شد كه از ما گم شده است * رفت تا گيرد سر خود هان و هان حاضر شويد هر كه آن تلخم دهد حلوابها جانش دهم * ور بود پوشيده و پنهان بدوزخ در شويد