تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 116

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١١٦
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود * بزهد همچو توئى و بفسق همچو منى 9 رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست * نهد بپاى قدح هر كه شش درم دارد زر از بهاى مى اكنون چو گل دريغ مدار * كه عقل كل بصدت عيب متهم دارد ز جيب خرقهء حافظ چه طرف بتوان بست * كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد 10 رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد * وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد صفير مرغ بر آمد بط شراب كجا است * فغان فتاد ببلبل نقاب گل كه كشيد من اين مرقع پشمين چو گل بخواهم سوخت * كه پير باده فروشش بجرعهء نخريد بهار ميگذرد دادگسترا درياب * كه رفت موسم و حافظ هنوز مى نچشيد
در تقاضاى وظيفهء مقرره از شاه گفته و سپس گويد اگر برسد مصرف آن گل و شراب است
11 بدور لاله قدح گير و بىريا ميباش * ببوى گل نفسى همدم صبا ميباش نگويمت همهء سال مىپرست اما * سه ماه مىخور و نه ماه پارسا ميباش چو پير سالك عشقت بمى حواله كند * بنوش و منتظر رحمت خدا ميباش
آيا مىشود گفت كه عشق و ولايت اختصاص بسه ماه بهار دارد ، در اينجا اشاره كرد به آنكه جام‌جم همان جام باده است و اسرار غيبى كه بزعم او جمشيد را بوده در اثر جام مى بوده و نيز اشاره كرد به آنكه مذهب ، پير وى برحليت شراب است ، چنانچه در اشعار زيرين است .
12 بمى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها 13 در مذهب ما باده حلال است و ليكن * بى روى تو اى سرو گلندام حرام است حافظ منشين بى مى و معشوق زمانى * كايام گل و ياسمن و عيد صيام است 14 گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند