اين گفتگو با پير مغان است ميگويد باوى گفتم با خرقه و يا شراب جمع هر دو نشايد .
15 دى پير ميفروش كه يادش بخير باد * گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم بباد ميدهدم باده نام و ننك * گفتا قبول كن سخن و هرچه بادباد
16 دوستان وقت گل آن به كه بعشرت كوشيم * سخن پير مغانست بجان بنيوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب ميگذرد * چاره آنست كه سجاده بمى بفروشيم
خوش هوائى است فرحبخش خدايا بفرست * نازنينى كه برويش مى گلگون نوشيم
17 منكه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم * چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
18 اگر شرابخورى جرعهء فشان بر خاك * از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك
برو بهرچه تو دارى بخور دريغ مخور * كه بيدريغ زند روزگار تيغ هلاك
فريب دختر رز طرفه مىزند ره عقل * مباد تا بقيامت خراب تارم تاك
در اينجا از مذهب خود و پير خود گذشته بمذهب همه تركش را كفر طريقت دانسته .
19 من از ورع و مطرب نديدمى از پيش * هواى مغبچگانم درين و آن انداخت
كنون به آب مى لعل خرقه ميشويم * نصيبهء ازل از خود نميتوان انداخت
مگر گشايش حافظ درين خرابى بود * كه قسمت ازلش در مى مغان انداخت
در اينجا تصريح مىكند كه من از پيش اهل ورع بودم و از مى و مطرب احتراز مىكردم ( چون بر طريقه خانقاهيان بود ) و بهواى مغبچگان