ماء السماء ، مردى از باديهنشينان سال قحطى برايشان پيش آمد حشمى كه داشت همه مردند آنمرد از ضيق معيشت بيچاره شد روزگارى به سختى مىگذرانيد روزى با زن مشورت كرد و راه چاره از وى خواست زن گفت فكر من اينست كه از اين آب غدير كه مقدارى باقيمانده كوزه را پر كنى و براى نعمان هديه ببرى شايد بدينوسيله گشايشى شود مرد اين رأى را پسنديد چون بيچاره از محيط خود بيرون نرفته بود و آب دجله را نديده بود چون آب شيرين در نزد آنها كمياب بود و زندگانى آنها هميشه با آب شور بود مگر هنگامى كه آب باران بيايد در غديرها جمع شود لهذا ايندو غافل جاهل آن آب مانده در ته غدير را كه در اثر تابش آفتاب سبز شده بود بعلاوه آنكه مخلوط با پشگل و چيزهاى ديگر بود بزرگترين تحفه خود دانسته تحفهء ملوكانه ، مرد كوزه را پر آب كرده كوزه سياه و كثيف آب سبز و متعفن به پشت زد و رو بقصر نعمان اتفاقا نعمان در بالاى قصر بتفرج صحرا مشغول بود عربى را ديد كه در سوز آفتاب چيزى بدوش دارد و رو بقصر او مىآيد غلامان را امر كرد او را آوردند از وى پرسيد اين كوزه چيست گفت آب شيرين است كه براى ملك آوردم نعمان بفراست فهم كرد كه آب شيرين نزد اين بيچاره بزرگترين تحفه و هديه است نعمان از بزرگى به خود نياورد با روى باز و شگفته از وى تلقى كرد كوزه را از وى گرفته و ترحيب بوى گفت كوزه را نزديك دهان برد بوى عفونتش بر مشامش زد باز هم به خود نياورد قدرى از وى براى دلخوشى عرب خورد كوزه را بغلامان داد و گفت اين كوزه را بخزنيه ببريد كه تحفه است سپس چيزى به آن عرب كرم كرده و او را بىنياز كرد و دستور دارد كه او را از راهى ببرند كه چشمش بدجله
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 104
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ١٠٤