ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش و دمى * كه نخفتيم شب و شمع بافسانه بسوخت
ايضابيارمى كه چو حافظ مدامم استظهار * بگريه سحرى و نياز نيمه شبى است
جمال دختر رز نور چشم ما است مگر * كه در نقاب ز حاجى و پرده عنبى است
و ايضا بر ترك سحر خيزى گفته :
مادرس سحر درّ ره ميخانه نهاديم * محصول دعا در ره جانانه نهاديم
ايضا در پيش سلطان گر نيست بارم * بارى بميرم بر خاك درگاه
شوق لبت برد از ياد حافظ * درس شبانه ورد سحرگاه
ايضانميبينم نشاط و عيش در كس * نه درمان دلى نه درد دينى
نه حافظ را حضور درس قرآن * نه دانشمند را علم اليقينى
و نيز سحرخيزى و بيدارى را براى شعرسازى و تصحيح شعر نيز گفته :
خنده و گريه عشاق ز جاى ديگر است * ميسرايم بشب و وقت سحر ميمويم
بلكه چنانچه دانستى و معلوم و ثابت است كه او از صوفيه خراباتيه بوده بعد از اين بحث كردن در اينكه اهل ورع و تقوى و غير ذالك بوده غلط است چه آنكه خراباتى را با اين امور سروكارى نيست كجا او ولى اللّه و عارف حق و عاشق حق و اهل گريه و مناجات و تضرع و زارى و اهل عبادت بوده چنانچه شيوهء بندگان خدا است ، با آنكه بيش از دويست غزل تملق از سلاطين و وزراء و اهل ثروت نموده و كوشش مىكند خود را به آنها وصل كند كسى كه اهل آن معنى است چه سروكارى به اين اشخاص