چو عارف ديدهء او باز باشد * بر او مكشوف تر اين راز باشد
2 يكى گويد كه از فرط تجلى است * ز فرط عشق اين اسرار مجلى است
چو عشق آيد بسرحد كمالى * كند معشوق بر عاشق تجلى
چو عاشق جلوهء معشوق بيند * ز شوق وصل ديگر خود نبيند
نبيند غير معشوقش در آن حال * بگويد من همان معشوقم الحال
3 يكى گويد كه در حال تجلى * ز شوق اين را بگويد نز تخلى
4 يكى گويد چو فرط عشق آرد * خود و معشوق را يك ميگمارد
حقيقت بيند اين را همچو مجنون * كه نشتر را نزد بررك پىخون
بگفتا ليليم ليلى بود من * همى ترسم خورد نشتر بر آن زن
5 يكى گويد كه از فرط فنا هست * كه عارف در فنا عين خدا هست
چو او فانى شود از خود بميرد * ز هستى خدا هستى بگيرد
اگر آهن ز آتش سرخ گرديد * اگر گويد منم آتش ، نخنديد
6 يكى گويد كه چون از خود برون شد * همه نور خدايش در درون شد
چو او بالاختيار از خود بدر رفت * بسان مردهء بىروح و پر رفت
خدا خود ز اندرونش ايزنداداد * دگر او نيست تا او اين صدا داد
7 يكى گويد كه اين در حال مستى است * ز جوش عشق او فارغ ز هستى است
چو مستيش ز بيهوشى زند سر * چو جان او را كشد معشوق در بر
بسا باشد كه حق خود از تلطف * انا اللّه گويد از وى بىتكلف
خود ، او هم بى خبر از اين مقالش * هم آگه نيست از مستى ز حالش
ببين اين گفتههاى پيچدرپيچ * كه هر كس بافد از خود تا كند گيج
نخستين گفته در تأويل آن بود * كه وحدت در وجودش بود مقصود
سپس اين گفتهها احداث گرديد * ملوث بود پر الواث گرديد
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة البدعة والتحرف 183
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
صالبدعة والتحرف ١٨٣