نسائى و غير هم از علماى حديث را امام در علم حديث ميدانند و عدهاى را در تفسير و جماعتى را در لغت امام ميدانند چون اينجماعت فوق الذكر اين ابتكار كردند يعنى تطبيق تصوف بر شرع يا تكميل آن كردند لهذا ايشان را لقب امام دادند و بعد از نعمت اللّه و نوربخش و علاء الدوله سمنانى كه كمكم زمزمهء تصوف در شيعه ايران نيز بلند شد از آن ببعد كسانى كه ادعاى تشيع ميكردند نيز اين رويه تطبيق را از سابقين تقليد كردند اينان با مذهب شيعه تطبيقش دادند .
خلاصه و نتيجه
پس معلوم شد كه تصوف تا مدتها بشرع و دين سروكارى نداشت نه ظاهرا و نه باطنا و پس از آن با شرع تطبيق شد آن هم بر مذهب اهل سنت آن هم تطبيق ظاهرى براى زبانبندىو دفع اعتراض معترضين و جلب مريد و الا استناد اصلى برياضت و عشق و كشف و گفتههاى پيران است و پس از آن تا مدتى بر همان مذهب اهل تسنن تطبيق ميشد تا بعد در اين اواخر بر مذهب شيعه نيز به ظاهر تطبيق شد
( هر روز به شكل آن بت عيار برآمد )
و اين تطبيق از ايشان هم فقط براى دفع اعتراض و احتجاج كردن بر علماء و مشتبه كردن امر بر مريدان است و الا نه به اين اخبار عمل ميكنند و نه عملشان را مبتنى و مستند به اين اخبار ميكنند پس چيزى كه قرنها بدون تطبيق بوده معلوم است كه اين تطبيق هم نه بغرض استناد است
بعلاوه آنكه قسمت بسيارى از اين تطبيقات چه تطبيقات اهل سنت و چه تطبيقات اينجماعت كه مدعى تشيعند تطبيق نيست بلكه تأويل است مانند همان تأويل حديث قدريه بر منكر قدر و مانند تأويل ذم علماء سوء